ضرورت استفاده از نام کوچک در تنظیم اخبار

 یک یادداشت قدیمی مربوط به دهسال قبل سال ۸۵

 

            از وقتی که شغل کارمندی در خبر را آغاز کردم تا الان - که بیش از هفده سال از آن می گذرد، دو چیز را در مجموعه های کاری ندیده ام: یکی، دفترچه شرح وظایف و تکالیف کارمندی که معمولا در بدو خدمت به کارمندان ارائه می شود؛ و دیگری، راهنمای حرفه ای کار در بخش های مختلف خبری تولید و پخش اخبار در رادیو و تلویزیون.

راهنمای بخش اداری نهایتا سود و زیان شخصی دارد و قابل اغماض است، پس از آن می گذریم؛ ولی نبودن "راهنمای کار"، فعالیت حرفه ای را در محیطی که هر روزه با اضلاع پر پیچ و خم یک مثلث "متحرک" روبروست، با دشواری بیشتر همراه می کند.

مثلثی که یک ضلع آن ریزه کاریها ی زبانشناسی ،ضلع دیگرش زیبایی شناسی دیداری – شنیداری و سومین ضلع آن توان تحلیل سیاست ها و رویدادهای روز است.

سه بعدی که موفقیت در درک و مدیریت آن، معیار دانایی و توانایی سردبیران و تصمیم گیران خبر در هر بنگاه خبریست.

در این سال ها همه ما شاهد بوده ایم که جای خالی این کتابچه راهنما را - بی اغراق- سعی و خطاهای شخصی و سلیقه ای و یا ترجمه ضعیف و برداشت های ناقص از منابع خارجی پر کرده که با وجود صرف هزینه های مادی و معنوی فراوان، نتیجه مطلوبی هم نداشته است. 

شاید برای همین است که با وجود گذشت سالیان سال ازتحولات سیاسی و نوگرایی فنی و غیر فنی در رشته های مرتبط با علوم ارتباطات، سیاست و ژورنالیسم پس از انقلاب اسلامی، هنوز ادبیات نوشتاری، شنیداری و تصویری ما بوی آموزش های سنتی روزنامه نگاری پیش از انقلاب را می دهد و شاکله اش بر ادبیات نوشتاری و مکتوب نویسی استوار است و ما به این دلیل و دهها دلیل دیگرنتوانستیم به فرهنگ خبری منطقی،بومی و مدرنی که نمایانگر"سبک خبری" ایران و ایرانیست، برسیم و هنوز که هنوز است ناظر تصمیمات خلق الساعه در مجموعه های خبری هستیم.تصمیماتی که بی توجهی به آن ها، سر از خطاهای بیشتر و بیشتر در خواهد آورد و چه بسا به خطاهای استراتژیک در جلب مخاطب و مدیریت پیام بینجامد. 

بهانه من برای نوشتن این مقدمه دو چیز بود:

درهفته های اخیراز طرفی یک دوره "خبرنویسی پیشرفته" برای خبرنگاران در تهران برگزارشد و بدنبال خود امیدهایی را برای پیشرفت و غنی سازی در "ادبیات حرفه ای" در خبررا زنده کرد؛ و از طرف دیگر در ابلاغیه ای به سردبیران پخش و مدیران خبر سراسرکشور، بدون ارائه هیچ دلیلی از آنان خواسته می شود که از ذکر "اسم کوچک" در متن اخبار و گزارش های خبری و زیر نویس ها، خود داری و عنوان "آقا" یا "خانم" را جایگزین آن کنند!

با توجه به ساعت های زیادی که درجلسات وهمایش های آموزشی ای که در داخل و خارج از کشور گذراندم و سالها پیش با هدف استاندارد سازی ادبیات خبر، مجموعه ای از دستورالعملهای "خیلی ضروری" را برای خودم و همکارانم در خبر جام جم پیشنهاد کردم تا قضای کار انجام نشده در بخش های آموزشی را بجا آورم، رعایت استاندارد های کاری برایم دغدغه ای هر روزه است و بنظرم ابلاغیه هایی از این دست در فضای خبر حرفه ای ما- که کتاب راهنمای اصلی ندارد- بیشتر "تحریف" یک مسیرباشد تا "تصحیح" آن.

نگاهی دوباره به چند نکته بدیهی نشان می دهد این تصمیم پشتوانه و توجیه علمی، کاربردی و حرفه ای ندارد و مطابق با هیچکدام از معیارها و آموخته های خبرسنتی و مدرن نیست.

چند نکته :

 

-             همیشه گزاره های آموزشی مباحث خبری با این جمله همراه است که: "سعی کنید اطلاعات خبریتان حتی الامکان کامل و جزئی باشد."  با این وصف نام کوچک یک داده زائد نیست که حذف آن مثل حذف واژه های "حشو" به کیفیت خبر کمک بکند؛ چون داده تاثیر گذار و مهمیست.

-              نام کوچک در بانک اطلاعات هویتی هر فرد از قدیمی ترین آموخته های اوست؛قدیمی تر و مانوس تر از نام فامیلش... به قدمت سن و سال و تاریخ تولد آدم ها؛ بنابر این رضایت دادن به حذف آن، پاک کردن قدیمی ترین بخش هویتی یک خبر است؛ بویژه اخباری که بار اصلی آن بر دوش عنصر شخصیت باشد.

-              اسم، معرف جنسیت، شخصیت، جایگاه اجتماعی افراد وجغرافیای فرهنگی (مکان، زبان،قومیت) شخص یا اشخاصیست که در خبر از آنان نقل قول می شود یا خبر در باره آنان است. پس می تواند و باید نقش بی بدیل خود را برای خبر ایفا نماید.

-              اسم عنصر"فردیت" و  "شخصیت" را در خود دارد، چیزی که بدنبال آن اسم فامیل، هویت و در نهایت مسئولیت پذیری می آید.

-             گاهی پیش می آید که فامیل وجه ممیزه ای برای معرفی و شناسایی افراد نیست؛  بویژه فامیل هایی که فراوانی زیاد تری میان گروهها، اقوام و.... دارند و اسم تنها موجه ممیزه آنان است. این موضوع تا جایی پیش می رود که گاهی دو برادر یا پدر و فرزند  را از هم تفکیک می کند: محمد لاریجانی، محمد صادق لاریجانی، علی لاریجانی، جواد لاریجانی و .. حبیب ا.. عسگر اولادی، اسدا... و.....

-             بسیاری از فامیل ها خودشان حالت اسمی دارند مانند:...احمد،...حامد،...اشرف،... گل،...کرامت،  که تنها بودن این فامیل ها حتی اگر با آقا یا خانم هم آغاز شود جالب نیست.

-             بسیاری از فامیل ها با اسم یک رنگ تمام می شود، مانند: ... مشکی، ... نارنجی،

... سبزی، ... سوسنی و... که طبیعتا بدون ذکر نام کوچک مبهم است.

-             بسیاری از فامیل ها در خود مفهوم جنسیتی زنانه یا مردانه دارند که به فراخور فردی که از آن یاد می شود می تواند بدون نام کوچک ناقص باشد: ... نسرین، ...علی، ... زینب، ... نسرین، ... مرد، ... بانو،... مرد و...

-             فامیل هایی که برگرفته از پدیده ها،اشیا، میوه جات و.... هستند: ... مروارید،.... فیروزه، ... الماس، ... بدر، ... ژاله، ... سیب، .... گلابی، ... طالبی، ... کدو و... که بدون نام کوچک مشخص کننده هویت فردی در خبر نیست.

-             بسیاری از فامیل ها قدیمی اند که در شهرستان ها مرسوم بوده ولی طی زمان تغییر یافته اند یا منسوخ شده اند: ... بر مغازه، ... چهار شتر، غار نشین، ... درازکش، ... خرکار، ... کله قیری و...

-             فامیل های بر گرفته از نام حیوانات: ... طوطی، ... گرگی، ... شیر، ... پلنگ، ... کله قوچی، ... ببری و... نیز از جمله مواردیست که محتاج اسم کوچکست و کاربرد انفرادی اسم در متن خبر یا بصورت زیر نویس و رونویس به عنوان متا دیتا  نچسب و نازیبا و گاهی اسباب سو تفاهم است.

-             فامیل هایی که با نام یک مفهوم بسیط یا یک پدیده تمام می شود: ... حجاب، ... راست، ... صداقت، ... امانت، ... محور، ... مطلق، ... پست  و... که کامل بودن آن ها ذکر نام کوچک را می طلبد.

-             فامیل هایی که برگرفته از نام یک مکان یا شهر یا قومیت در یک پهنه جغرافیاییست : ... بوشهری، ... انزلی،... کرمانی، ... مشهدی، ... بلوچی، ... سگزی، ... سر گلزهی، ... ممقاتی که نام آنان را کامل می کند و وجهه ای هویتی دارد.

-              ذکر "آقا" و "خانم" تو ام با احترام است و بسیارند خبرهایی که قرار نیست در آن ها از نام فرد یاد شده در خبر یا گزارش با احترام یاد شود: رجوی، صدام، سادات، بوش، و...

 

-              .... و دست اخر اینکه

موضوع "نام کوچک" دربایسته های تنظیم خبر عمومی در محافل خبری جهان چنان جا افتاده است که ما به راحتی رعایت آن را در اخبار دریافتی از آنان می خوانیم؛ می شنویم؛ و می بینیم و بالا تر از آن، در تنظیم اخبار خارجی در بخش های خبری خودمان هم  آن را از قلم نمی اندازیم...

 

مناظره و افکار عمومی

  • مناظره و رقابت                 (حمید حامدی)

                                                      این مطلب پیش از انتخابات دهم نگارش شده است.

اگر فهرستی از واژه های پر تکرار "موسمی" بکار رفته در محاورات روزمره ایرانیان در ماه اخیر  تهیه شود، "مناظره" و "رقابت انتخاباتی" در صدر آن ها خواهد بود. واژه ای که در ادبیات سیاسی ایران هیچگاه اینچنین "کاربردی" و آشنا نبوده است. حتی وقتی برای نخستین  بار در هفتمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در سال هفتاد و شش مناظره دسته جمعی  نامزدهای رقیب برای طرح دیدگاه ها یشان پخش شد ـ چون بصورت ضبطی بود و نطق تبلیغاتی مستقل هر کدام از آنان را تداعی می کرد  ـ جذابیت چندانی نداشت.

اما تجربه اخیر- که با کاربرد وسیع این واژه حتی در جمع های خانوادگی و کودکان همراه بود- یکبار دیگر و بطور ملموس نشان داد که تلویزیون صرفا یک ابزار برای ارتباط جمعی و جزئی از قدرت نیست، بلکه خودش عین قدرت است؛ بقولی "خودش عین ماجراست، نه بخشی از آن". همین کافیست تا بدون نیاز به انتظار برای برگزاری انتخابات 22 خرداد، رسانه و در سطح وسیع تلویزیون را برنده اول این انتخابات بدانیم.

صرف نظر از ایرادهای موجود در چند مناظره زنده تلویزیونی از نظر حرفه ای و ضعف مناظره کنندگان برای ارائه یک مناظره تمام عیار و منطقی- این مناظره ها که گاهی به جدال و تسویه حساب کشیده شد ـ به نوعی "زبانگشایی قدرت تلویزیون" در این موقعیت زمانی از تاریخ سیاسی ایران بود. اتفاقی که به مدد حاشیه های جذاب آن ـ تا حدودی لایه های پنهان "سیاست و قدرت" در ایران را برای گروه های مختلف اجتماعی آشکار کرد.

امروزه کشورهای مدرن و توسعه یافته جهان با وجود فعالیت گسترده و نهادینه احزاب و گرو ه های قدرت در آن ها ادعایی برای مهار قدرت رسانه ندارند؛ و  کاملا قدرت آن را پذیرفته اند.آنچه هم در  کشورهای "در آستانه توسعه یافتگی" و "رفاه" به چشم می خورد، بیشتر نوعی "الگو برداری" از "رفتار سیاسی" همان  کشورهای -  عمدتا غربیست. شاید آنچه در چند سال اخیر این دهه در سایر کشورهای جهان ازجمله ایران، هند، تایوان، اسراییل، ترکیه، کره جنوبی ، برزیل، مالزی، آفریقای جنوبی، مصر و...-  فهرستی از این دست کشورها گذشته است- گواه آن باشد. کشورهایی که گردش قدرت درآن ها به مدد ساز و کارهای نهادینه شده خاص هر یک  آنها صورت می گیرد؛ و رسانه ها در کنار و یا در غیاب احزاب رقیب، جزء لاینفکی از قدرت در ساختار حکومتی آن ها محسوب می شوند....

ادامه نوشته

گاهی...

گاهي اوقات زندگي طوريه كه آدم نون امروز رو  واسه شكم فرداش نمي خواد ،اونوقته كه روياهاي آدم به تعويق مي افته.... گاهي اوقات آدم از سرنوشت، ‌رو دست خوبي مي خوره،‌ كه فكر مي كنه داره تصميم مي گيره ؛ اونوقته كه آدم ادعاهايي مي كنه،‌ كه تو رو دربايستي انجامش گير مي افته. گاهي اوقات آدم از آرزوهاش جا مي مونه. گاهي اوقات آدم مي خواد بازي كنه، ‌بازيگر مي شه. گاهي اوقات داره مي خنده وقتي تو دلش خونه، گاهي گريه مي كنه و قتي داره از زور خنده مي ميره. گاهي اوقات شوخي شوخي همه چيز جدي مي شه. گاهي اوقات آدم وقتي زياد مي خواد كم مي ياره. گاهي وقتي كم مي ياره زياد مي خواد. گاهي اوقات با ترس و لرز بر مي گرده به پشت سرش نگاه كنه،‌ مي بينه چه شجاعتي!!! گاهي  اوقات با شجاعت مي تونه ترسهاشو نگاه كنه. گاهي اوقات آدم به دنبال خوشبختي، ‌زندگي رو گم مي كنه؛ گاهي هم با انتظار زندگي رو معنا مي كنه. گاهي اوقات آدم براي پيدا كردن يه گنج الكي،‌ گوهر خودشو گم مي كنه؛‌ گاهي هم گوهر حقيقت را پيدا مي كنه ...

(بخشی از نامه خداحافظی کتایون ریاحی از بازیگری) کامل 

از عکس های خودم

از عکس های خودم  در اینجا

مشارکت سیاسی و رسانه ملی

·       مشارکت سیاسی              (حمید حامدی)

                                                    این مطلب پیش از انتخابات دهم نگارش شده است.
 
مسئله این نیست که چرا بر اساس نظرسنجی ها، مشارکت سیاسی و مدنی دردوره های اخیرانتخابات با افول همراه بوده است؛ مسئله اینست که چرا این اتفاق-  که برای تحلیلگران هم خیلی دوراز پیش بینی نبود-  خیلی زود در مسیر توسعه ونوسازی سیاسی ایران پس ازانقلاب رخ داده است؟
 
آمار منتشره وزارت کشور درباره سطح مشارکت در کشور واستان ها- که تقریبا یکسان است - نشان می دهد که پس ازپایان دوره دوم انتخابات ریاست جمهوری حجت الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی درانتخابات دوره هفتم ریاست جمهوری سال 72 ، سید محمد حاتمی از اردوگاه اصلاح طلبان با 79.85 درصد مشارکت و بیش از بیست میلیون رای به کاخ ریاست جمهوری در خیابان پاستور راه یافت. این رقم با میزان مشارکت دوره ششم یعنی 50.66 درصد، گواه بیش از بیست وهشت درصد رشد در مشارکت است.
اما همین میزان مشارکت برای دور دوم ریاست جمهوری خاتمی در سال76، بابیش ازپنج درصد کاهش به 74.45 درصد می رسد که به نسبت دور دوم، طبیعی می نماید. اما کاهش میزان مشارکت با از بین رفتن هیجان سیاسی دوران هشت ساله اصلاحات برای دور نهم انتخابات ریاست جمهوری نیز ادامه پیدا می کند و به 62.66 درصد می رسد که نسبت به آغاز روی کار آمدن دولت اصلاحات 17.19 درصد کمترمی شود.(البته این رقم ازکمترین میزان مشارکت سیاسی در انتخابات مربوط به دوره دوم ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی یعنی رقم 50.66 درصد، هنوز بالا تراست.)
با این پیش فرض که : درنگاه آمار، از سال 72 تا 80 مشارکت سیاسی سیر نزولی داشته است؛ می توانیم آنرا درمقایسه با مشارکت سیاسی پس ازجنگ، قابل بررسی دانسته و یک پدیده سیاسی مهم تلقی کنیم. چیزی که می تواند بهانه مطالعه آسیبها وپاتولوژی این دوره از زمان گذار در انقلاب اسلامی باشد.
 سخن قدیمی ارسطو الهام بخش ما در شناسایی گوشه ای از این آسیب خواهد بود که گفته است: "برای شناخت هر پدیده باید مراحل آغازین و رشد و تحول آن را در نظر گرفت." ولی از آنجا که در این مجال نمی توان یک سیر تاریخی را بررسید، پس فقط  نگاهی گذرا می کنیم به رفتارهای  کلان رسانه ملی به عنوان یک وسیله انحصاری مدیریت افکار عمومی در ایران....  

ادامه نوشته

زیر نویس

 تلویزیون به عنوان یک رسانه کامل هنری، پس از وسایل ارتباط جمعی سنتی نظیر، روزنامه و رادیو می تواند هر یک از کارکردهای آن ها را داشته باشد. زیر نویس ـ که با عنوان رو نویس هم می توان از آن یاد کرد ـ امروزه بیشتر، نقش اطلاعات تکمیلی را دارد، تا اطلاعات اضافی و حاشیه ای. اطلاعات مکتوبی که بعضا می تواند به مدد امکانات مدرن در اتاق های خبر پیشرفته با افکت های تصویری همراه باشد، از اجزای ژورنالیستی و جلوه های نوشتاری و عناصر بصری جدی رسانه های دیداری و شنیداریست .

زیر نویس به مخاطب اجازه می دهد، هر موقع که به تصویر تلویزیون پیوست اطلاعات مربوط آن را هم داشته باشد.... ادامه مطلب

سابقه و یا  بک گراند برای خبر

درمتون آموختنی خبر امروزه درباره ی استفاده از سابقه و بک گراند تاکید فراوانی می شود. بعضی ها تا جایی پیش می روند که سابقه خبر را یک توانایی منحصر بفرد برای مراکز خبر رسانی و وجه تمایز ارسال کننده و دریافت کننده پیام در رسانه های دولتی و خصوصی می دانند. حتما به موارد بسیاری برخورد کرده اید که برای خرج کردن یکسری اطلاعات مناسب در یک مقاله یا گزارش در جستجوی یک خبر بوده اید تا محمل یا انگیزه شما برای ارائه ی آن بصورت سابقه خبر باشد. چرا راه دوری می رویم؟!  شما چقدر به دیدن پشت صحنه یک فیلم علاقه دارید؟ بهمان علت که تماشای پشت صحنه یک فیلم سینمایی برای همه جذابیت دارد، سابقه خبر هم جذاب است. (حمید حامدی)
ادامه نوشته

صفات

 كاربرد "صفاتی" که بار معنائی مثبت و یا منفی دارند ـ جز در موارد استثنایی مثل "کارگردان برجسته" و یا "استاد برتر" و "مقام عالیرتبه"، که بیشتر از صفت، بار رتبه و درجه را دارد ـ  در متن های خبری مجاز نیست. اینگونه صفات حامل انرژی زیادی برای تاثیر گذاری بر مخاطب است و صراحت و صداقت خبری را، زیر سوال می برد. نظیر: "ایران عزیز"، "گزارشی زیبا"، "شکست مفتضحانه"،"پیروزی غرور آفرین"،" دشمن تا بن دندان مسلح" "مردم نوع دوست" ، "شهروندان فهیم" و ....ادامه در کارگاه خبری (حمید حامدی)

ادامه نوشته

تعادل

عکس: حمید حامدی ـ اینجا

انحنا

عکس: حمید حامدی - اینجا

آرزو

امروز در هفته نامه "شهر آرا" که یک نشریه محلی مشهده-  گفتگویی خوندم از خبر نگار این نشریه با یک    " مرد" دوازده ساله مشهدی که به جبر روزگار برای امرار معاش خودش و خانوادش درگیر کار سختیه. چیزهای زیادی در این گفتگو دیدم و مشتاقانه عین نوشته رو یادداشت کردم: 
"در هوای سرد و ابری که هیاهوی شادی بچه ها سکوت کوچه ها و خیابان های شهر را پر می کند اسماعیل، ساکت و آرام مشغول تمیز کردن کانال های فاضلاب است .هیچ کس نمی داند اواز دیدن هم سن و سال های خود که بالباس های گرم وتمیز به سوی درس و مدرسه می روند چه احساسی دارد . هیچ کس از او نمی پرسد که دست هایش در میان دستکش های لاستیکی سرما می خورد یا نه؟! هیچ کس شاید اورانمی بیند!    پسرک برای اینکه بتواند لای لجن و روسوب های داخل کانال راه آب را با بیل بیرون بکشد مجبور است فاصله یک دریچه کانال را تا دریچه بعدی با کمر خمیده حرکت کند و بیلش را برکف کانال بکشد.
در هوای سرد، کار، آدم را گرم می کند؛ این جمله ای است که از او در ذهنم می ماند نمی توانم بی تفاوت از کنار او که یک "کودک کار" است بگذرم :
اسمت چیه و کلاس چندمی ؟
اسماعیل 12 ساله ام و یک زمانی مدرسه می رفتم تا چهارم درس خواندم. مدرسه ام اویس قرنی بود
بچه کدام محله مشهدی؟
بلوار دوم طبرسی
الان مشغول چه کاری هستی ؟
دارم جوی های خیابان را تمیز می کنم که زمستان می اید، لای نداشته باشد
می شود بگویی چرا داری کار می کنی ؟
خب زندگی خرج دارد من بچه اول هستم. بابام گم شده است
پدرت چرا گم شد؟ مریض بود یا برای کاری رفته است ؟
نمی دانم وقتی من کوچک بودم رفته و دیگر نیامده است
مادرت هم کار می کند ؟
بله می رود خانه های مردم کارهای خانه داری را می کند
آیا برادر و خواهر دیگری هم داری ؟
دو تا خواهر و دوتا برادر دیگر به غیر از خودم دارم
می خواهی در اینده چه کاره شوی؟
فکر می کند و نگاهش به گل ولایی که روی بیلش نشسته است می ماند، شاید کارگر بشوم
چرا این شغل؟ مگر شغل های دیگر را دوست نداری؟
من که درسم بالانیست. اگر خرج درس خواندن را داشتم می شد ولی حالا فکر کنم نشود
راستی نگفتی خواهر وبرادرهای دیگرت هم کار می کنند یا نه؟
خواهر کوچکم درس می خواند و کلاس دوم است. خواهر بزرگم نامزد کرده
از چه ساعتی  اینجا کار می کنی؟
از 7 صبح تا 4 بعد ازظهر کار می کنم و غذا را هم از خانه می آورم و برای نهار بر نمی گردم خانه
الان 12 روز می شود کار می کنم پارسال کار نمی کردم ولی سال های قبل دست فروشی می کردم خیلی سخت بود همه اش می ترسیدم
در آینده نگفتی می خواهی چه کاره شوی ؟
من که نمی توانم مهندس بشوم الکی خیال بکنم
از بوی این گل و لجن ها حالت بد نمیشود؟
نه باید کار کنم که 7 هزا ر تومان حقوق بگیرم. این کار هم که همیشگی نیست تمام میشود
به نظرت بچه ای اندازه سن وسال شما باید این قدر سخت کار کند؟
خب ولی همه بچه ها یک جور کار وسرنوشتی دارند دیگه!
مادرت از کار کردن شما خوشحال است که مرد خانه ای؟
نه او غصه می خورد وبرخی مواقع قلبش درد می کند
خانه دارید یا مستاجرید؟
نه اجاره نشینیم. اول زمستان باید از انجا برویم دنبال خانه بگردیم
چه آرزویی داری؟
آرزو دارم سایه مادرم همیشه روی سرم باشد. آرزوی دومم این است کاش ..........
کاش کار نمی کردم درس می خواندم. بابام روی سرم بود و....ولی می دانم که نمی شود...
اصلا آرزویی ندارم بنویس آرزویی ندارم."

عکس:حمید حامدی ـ اینجا و اونجا

در عکس هام خیلی گشتم تا به عکسی برسم که به نوعی حس این "آدم بزرگ کوچک" رو داشته باشه. من اطمینان دارم او در ظاهر برگ افتاده ای از درخت هستیه که در سایه خودش یک آدم پر غرور و جدی داره شکل می گیره. مثل سایه مردی که در همین عکس به چشم من خورد. شاید حالا با این عکس مصداق زیبا تری برای اینجور آدم ها داشته باشم. اتفاقاتی که ظاهر و باطنش یک دنیا با هم فرق داره. شاید اسماعیل یک روز، آدم بزرگی بشه 

عریانی

عکس: حمید حامدی ـ اینجا و اونجا

"عریانی"، لباس مندرس، ولی پاک آدم هاییست که برای در امان بودن از نگاه خیره و تمسخر آمیز "تماشاچیان دوره گرد" - که کاری جز تماشای دیگران ندارند- به پناه هم، آمده اند و... به تنهایی هم آویخته اند تا از طعم تلخ شلاق "نگاه های بیگانه و حرام" کمتر بچشند.

آدم هایی که در عین عریانی، بلند قامت و  پر شاخ و برگند. مهربان و حمایتگرند...و سر افراز و ایستاده اند... حتی وقتی بخواهند بمیرند و به حکم تبر قاتلان درخت محکوم شوند، ایستاده می میرند. و برای همین تعدادشان اندک است. اصلا اگر تعدادشان کم نبود دیده نمی شدند و اینچنین در میان شمار بسیار آدمهای کوتاه قامت و کوتاه اندیش روزگار که زشتی بی لباسیشان را در لباس سبز خدای طبیعت پنهان کرده اند و غافل از این زشتی، مغرورانه به تماشای عریانی مظلومانی نشسته اند که نخواسته اند و نخواهند خواست که حقیقت وجودشان را در لباس دروغ بپوشند. سلام "حقیقت"، سلام زیبایی عریانی...

شاید این رازیست که: "حقیقت برای زشت بینان، زیبا نیست."  حمید حامدی

سومین فصل

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

رکوع زیبایی

جـمالت مـعـجـز حـسـن است لیكـن    حـدیث غـمزه‌ات سحــر مـبین اسـت

                                                                                                   (حافظ)

عکس: حمید حامدی _ اینجا

اشک

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

حرمت نگه دار ...گلم، دلم
اشک هایی را که خون بهای عمر رفته ام بود
داد خود را به بی دادگاه خود آورده ام
همین.
 نه
از کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم ها ی خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟؟
...
شک دارم به ترانه یی که
زندانی و زندانبان هم زمان زمزمه می کنند

آری....گلم....دلم
حرمت نگه دار
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه، به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند
تا کِی و به کدام مرام بمیرد
 

                                      شادروان حسین پناهی صدای او

مثل آبرنگ

مثل آبرنگ بود وقتی که نگاهم به این برگ ها روی حوض افتاد. برگ ها سوار بر قایق سکون و آرامش، هر از گاهی...، با نسیمی...، به جایی می رفتند...خیلی آرام.    خیلی شکیبا. کف حوض از لجن پوشیده شده بود، ولی نه آنقدر که رنگ آبی اش گم شود.

 انگار کسی  با این "سبز آبی و زرد"  نقاشی آبرنگ کرده!

 

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای 

رز بارونی

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

انتظار، فرسودگی

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

"هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند، می گویند، و می خندند. "شما" را به " تو" و "تو" را به هیچ بدل می کنند. آن ها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. انگاه فرارسنده ی نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در میان حلقه گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند- و در دفتر یادبودشان خواهند نوشت... مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیکترین کسان میان ما، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو می آیند، بشور! تمام آنها که دیوار میان ما بودند انتظار فرو ریختن، عذابشان می داد. کسانی بودند که می خواستند آزمایش را بیازمایند؛ اما من از دادرسی دیگران بیزارم هلیا. در آن طلا که محک طلب کند، شک است. شک، چیزی به جای نمی گذارد. مهر، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه ی یک آزمایش، به حقارت آلوده اش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش  گذاشت؛ باز آن ها را زیر هم نوشت و باز آن ها را جمع کرد. آنچه من شنیدم، آنجه می گفتند، نبود. کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهرها آلوده بود... به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد. یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد.آنچه فدا کردنیست، فدا می کند. آنچه شکستنیست، می شکند و آنچه را که تحمل سوز است، تحمل می کند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. اینک انتظار، فرسایش زندگیست. باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید..."       ( بخشی از کتاب بار دیگر،شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی)

گردونه طبیعت

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

"ز دست چرخ گردون داد دیرم ، هزاران ناله و فریاد دیرم
نشسته، دلستانم با خس و خار ، دل خود را چگونه شاد دیرم
دلا، خوبان دل خونین پسندند، دلا خون شو ، که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بی مشتری نیست، گروهی آن ، گروهی این پسندند
ندونم لوت و عریونم که کرده، خودم جلاد و بی جونم که کرده
بده خنجر که تا سینه کنم چاک، ببینم عشق بر جونم چه کرده
بشم، واشم از این عالم بدر شم، بشم از چین و ماچین دورتر شم
بشم از حاجیان حج بپرسم، که این دیری بسه یا دورتر شم
اگر دل دلبره ، دلبر کدومه؟ وگر دلبر دله ، دل را چو نومه؟
اگر دستم رسد بر چرخ گردون، از او پرسم که این چونست و آن چون
یکی را داده ای صد گونه نعمت، یکی را قرص جو آلوده در خون
مرا نه سر نه سامان آفریدند، پریشانم پریشان آفریدند
ز دست دیده و دل هر دو فریاد ، که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد، زنم بر دیده تا دل گردد آزاد"
ـ بابا طاهر

سخاوت

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

باغبان سبز

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

خرده جنایت های زن و شوهری (نمایشنامه) نوشته امانوئل اشمیت

( آقای ژیل بر اثر حادثه ای مرموز دچار فراموشی می شود. همسرش خانم لیزا او را به خانه می آورد. اما ژیل حافظه اش را از دست داده است و سعی می کند از صحبت ها و تعریف های همسرش گذشته را باز سازی کند و هویت خود را بازیابد...)

بخشی از نمایشنامه:---------------------------------------------------------------

لیزا: ازاینکه همیشه نقش آدم خوبه رو بازی می کنی خسته نشدی؟

ژیل: نقش آدم خوبه؟! خودم متوجه نبودم!

لیزا: من دیگه به اینجام رسیده. از اینکه آلودگی مغزم رو ببینی ، از اینکه من رو درک کنی، عذرم رو ببینی، من رو عفو کنی، جونم به لبم رسیده. دلم می خواد که از من متنفر باشی. کتکم بزنی. فحشم بدی. می خوام که تو هم مثل من زجر بکشی.... از اینکه تو همیشه از من بهتری جونم به لبم رسیده!.. در نهایت درسته که تو بهتری . ولی این برای من غیر قابل تحمله!

ژیل: متاسفم که خودمم. لیزا ما همدیگر رو دوست داریم . نباید از هم جدا شیم

لیزا: درسته. همدیگر رو دوست داریم. نباید از هم جدا شیم. ولی ما همدیگر رو به طرز بدی دوست داریم

ژیل: لیزا می خوام ازت تشکر کنم

لیزا: ببخشین؟!

ژیل: من بهت توجه نمی کردم. مثل چادری که چهره ی زن ها رو می پوشونه من هم سراپای تو رو با محبت پوشونده بودم. به طوری که پشت این حجاب دیگه خطوط چهره ات رو نمی دیدم... خیالم راحت بود که سالهاست داریم با هم زندگی می کنیم- پونزده سال- و متوجه نبودم که زمان با عشق سازگاری نداره . متشکرم که این زوج به خواب رفته رو به قتل رسوندی . متشکرم ... فقط یک زن می تونه چنین شهامتی داشته باشه... مردها بی دل و جرأتن، نمی خوان با مشکلات زندگیشون روبه رو بشن. دلشون می خواد فکر کنن که همه چی، رو به راهه. در حالی که زنها اینطوری فکر نمی کنن

لیزا: این ها رو تو کتاب بعدیت بنویس. تعداد خواننده های زن کتابت زیاد می شه.

ژیل: زن ها با مشکلات مواجه می شن لیزا، ولی نمی دونم چرا بیشتر فکر می کنن که مشکل از خودشونه .فکر می کنن دلیل فرسودگی زندگیشون از کم شدن جذابیتشونه ،خودشونو مسئول و مقصر می دونن و گناه همه چیزو گردن خودشون می اندازن.

لیزا:مردها گناهشون خودخواهی شونه ، زن ها خود محوری شون

ژیل: یک،یک مساوی

لیزا: صفر، صفر. مسابقه بی نتیجه.  ( بقیه در ادامه مطلب) ـ  مصاحبه با امانوئل اشمیت

ادامه نوشته

تنها مرا رها کن

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن              مولانا

بیستون بی ستون

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد.و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.دیگر کسی نقشی بر این سینه ستبر نمی کند.دنیا بی ستون است و روی هر ستون عفریت فرهاد کش نشسته است. هر روز پایین می اید و در گوشت نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد...و جهان تلخ می شود.اما باور نکن. عفریت فرهاد کش دروغ می گوید. زیرا که عشق هست. شیرین هست... عشق اما گاهی سخت می شود. آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید. روی این بیستون ناساز ونا هموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت و گر نه هیچکس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.   

                                                               "از کتاب هشتمین آن هفت نفر، عرفان نظر آهاری"

خاطرات ترک خورده

 عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

 سراپا اگر زرد و پژمرده ایم           ولی دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره             پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم            اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم          اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان گردنیم           اگر خنجر دوستان ،  گرده ایم

گواهی بخواهید ، اینک گواه :       همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر    ازاین دست عمری به سربرده ایم

                                                                                   قیصر امین پور

برگ در برگ

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

حرف هاي ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه مي كني :

وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي !

پيش از آن كه باخبر شوي

لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

آي ...

اي دريغ و حسرت هميشگي !

ناگهان

چه قدر زود  دير مي شود            (به یاد قیصر شعر این سالها)

شاباش زرین

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

سقف ها

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

عروس نیل

مدتی بود از دوستم رامین مستقیم که فرد فرهیخته و تواناییست و سالها قبل در بخشی از تلویزیون با هم همکار بودیم، بی خبر بودم. مصاحبه او با محمد بهار لو نویسنده رمان "عروس نیل" برای نشریه لس آنجلس تایمز، هم یاد او را برای من زنده کرد، هم مطالبی در باره این رمان داشت که دلچسب بود: منبع

چند ساعتی است که كتاب را زمين گذاشته‌ام. از يك‌دستي زبان و هم‌نشيني كلمات و اصطلاحات بديع محلي لذت برده‌ام. اما در جاي‌گاه خواننده‌اي كه می‌كوشد از نوع " خوب " آن باشد پرسش‌هايي يكان يكان می‌پرسم تا چه پيش آيد:

سوال: شما در به کارگیریِ فارسی گفتار مهارت یافته‌اید اما بعضی بر این باورند که زبانِ گفتار در فارسی وقتی نوشته می‌شود نجیب‌تر از آن است که بتوان با آن رمان به مفهومِ مدرن و امروزیِ آن که در مغرب‌زمین رایج است نوشت. دیدگاه شما چیست؟

بهارلو: ابتدا بگویم که زبانِ گفتاری ِ فارسی در مقایسه با زبانِ نوشتاری غنی‌تر است و البته رنگین‌تر و لایه‌دارتر، و از آن‌جا که این زبان زنده است- در گفت‌وگوها و گفتارهای روزانة مردم به کار می‌رود- طبعاً در بیانِ مفاهیمِ جاری، یا به تعبیرِ شما مفاهیم مدرن و امروزی، قابلیت و مناسبتِ بیشتری دارد. زبانِ گفتاری وقتی که نوشته می‌شود در قیاس با زبانِ نوشتاری کمابیش قابلیت‌های خود را حفظ می‌کند، اگرچه بر فضایِ متون نوشتاری ما، علی‌الاطلاق، سایة سنگینی حکم‌فرما است. خیال نمی‌کنم منظورِ شما از «نجیب‌تر» اشاره به وجه اخلاقیِ زبانِ گفتاریِ فارسی به طورِ کلی باشد، زیرا زبانِ گفتاریِ ما از حیثِ جسارت و صراحت هیچ محدودیتی را برنمی‌تابد و ناگزیر از به جا آوردنِ ملاک‌های عرفی و قانونی و سنتیِ زبانِ نوشتاری نیست. بنابراین مشکل وقتی پیدا می‌شود که متنی صورتِ نوشتاری و مکتوب پیدا می‌کند، خواه آن متن بر وجهِ گفتاری نوشته شده باشد و خواه بر وجهِ نوشتاری، زیرا آن متن باید از صافی‌های ِ ریزبافتِ ممیزی و سانسور بگذرد. این صافی‌ها نه فقط نسبت به عنصرِ زبان بلکه نسبت به همة عناصر و اجزایِ ساختاری رمان فوق‌العاده حساس هستند، و من گمان می‌کنم تا در بر این پاشنه می‌چرخد کمیتِ نویسندگانِ ما در خلقِ رمان به مفهومِ مدرن و امروزی آن، چنان‌که در مغرب زمین رایج است، لنگ خواهد بود.

سوال: درهمین«عروسِ نیل» ، یا تا آن‌جا که من یادم هست در کتاب‌های شما، عشق به زبانِ جسم ترجمه نمی‌شود. ببینید من هم نجیبانه می‌پرسم نه گستاخانه، مثلِ همکاران غربی‌ام، آیا این تنگنایی خفه‌کننده نیست؟

بهارلو: در عالم واقع ممکن است«تنگنایی خفه‌کننده» باشد اما در عالمِ ادبیات الزاماً چنین نیست. در ادبیات ما از«امرِ ممکن» سخن می‌گوییم نه اجباراً از «امرِ واقع» با قراردادها و قیدهای آن. واقعیتِ داستانی متعلق به خودِ داستان است، و وقتی آن را می‌خوانیم شکل می‌گیرد و سپس واقعیتِ جدیدی را می‌سازد که تخیل و آفرینش‌گری نویسنده جایِ ویژه‌ای در آن دارد. بنابراین اگر عشقِ آدم داستانی، به تعبیر شما، «به زبانِ جسم ترجمه نمی‌شود» اساساً آن را باید در حوزة مقدورات و حالت‌های«دراماتیکِ» متن ادبی تبیین کرد. البته در سخنِ شما حقیقتی هم هست که نمی‌توان به طورِ کلی آن را نادیده گرفت. شاید آن‌چه ما از عشق می‌نویسیم نشان دادن عشق در همة جلوه‌هایش نباشد اما چه بسا بصیرتِ ما را در بارة محدودیت‌های عشق بیان کند. طرحِ تصاویرِ خیالیِ ما از عشق به کمک استعاره و کنایه و تمهیداتِ دیگر، اگرچه هشدارهایِ روزگارِ ما را در نوشتن از عشق بیان می‌کند، نحوة اصیلی از بیانِ مکنونات و رؤیاهایِ نهفتة ما نیز هست.

سوال: در صفحه 9 «عروس نیل» ناخدا با آن " صداي چوب‌هاي زير بغل و سوت زدن‌هاي سينه‌اش " وارد روايت می‌شود و در مقام يك همه‌چيزدان به طور قطره چكاني و در گفت‌وگو با ديگران گرة راز داستان را باز می‌گشايد. خواننده كنج‌كاو می‌شود سر از راز خليفه، شخصيت محوري داستان، درآورد، آيا محمل داستاني ديگري براي برانگيختن كنج‌كاوي  خواننده  به ذهنتان نرسيد؟

بهارلو: ناخدا یکی از آدم‌هایِ اصلیِ«عروسِ نیل» است، اما در مقامِ«یک همه‌چیزدان» نیست و گره رازِ داستان را نمی‌گشاید؛ اگرچه بیش از دیگران از رازِ عشقِ خلیفه باخبر است. اصولاً همة آدم‌ها، وقتی‌که با راز یا معما یا ابهامی روبه‌رو می‌شوند، تمایل به آشکار کردنِ آن دارند، می‌خواهند آن‌چه را در خفا یا پسله است رویِ دایره بریزند، به خصوص وقتی که کسانی هم باشند که اصرار به پنهان کردنِ حقایق داشته باشند. در کنشِ آشکارگری -  به اصطلاحِ هایدگریِ آن - هر آدمی تبدیل به دیگری می‌شود، در حقیقت برای شناختنِ بیش‌تر خود. هرکس می‌خواهد دیگری را بشناسد تا در واقع تکلیف را با خودش روشن کند، به ویژه در لحظات و مواقعِ غیرقابلِِ پیش‌بینی و برایِ روزِ مبادا. ظاهراً ناخدا نیز از این قاعده مستثنا نیست. اما با این همه من گمان نمی‌کنم خواننده با گفتارهای پراکنده و کوتاهِ ناخدا به هیچ شناختِ اطمینان‌بخشی از خلیفه دست پیدا کند، فقط کنج‌کاو می‌شود برای این‌که بداند حقیقت ماجرا چیست.   

سوال: درصفحه 18 ناخدا مي‌گويد:" مي‌داني چي داد آدم را در می‌آورد؟ اين‌كه زندگي زودتر از عمر آدم ‌به تهش برسد." حرف عميق و آشنايي است. فكر نمی‌كنيد اين می‌تواند مضمون يك رمان بلند ديگري باشد كه بايد روزي بنويسيد؟

بهارلو: پیش‌نهادِ مشفقانة تأمل‌برانگیزی است. اما اگر نویسندة جَلد و قابل‌تری پیدا بشود که بخواهد از این کلامِ«عمیق» مضمونی برای یک رمان بلند بسازد من به پاسِ لطفِ شما امتیازِ آن را همین‌جا به او می‌بخشم. 

سوال: خليفه با خريد آن گرامافون بوقي گرفتاري خود را به عشق آن خواننده كنار نيل - من نمی‌توانم ياد زنده ياد‌ ام كلثوم نيفتم - ابراز می کند. آيا با تفسير گروهي از خوانندگانِ كتاب، كه آن را به عنوان نمادي توسع می‌دهند و آن را نمايندة هرگونه آرزوي دست نيافتني‌ اما پيش برنده در زندگي بشر تأويل می‌كنند، موافق هستيد؟

بهارلو: چرا مخالف باشم؟ تأویل حق هر خواننده‌ای است. گمان می‌کنم اعلامیة جهانی حقوقِ بشر هم منادی آن باشد. اما در بارة آرزویِ دست‌نیافتنی همین‌قدر بگویم که انگیزه بیش از آرزو، چه دست نیافتنی باشد و چه دست یافتنی، اهمیت دارد، زیرا انگیزه و شور و عملی که معمولاً با آن همراه است باعث می‌شود که آدمی بگوید هست و در زایش و آفرینش، به نوبت خودش، سهمی دارد.   

سوال: آيا در هنگام بازنويسي داستان، كه گويا بسيار به آن پاي بنديد، به ذهنتان خطور نكرد كه داستان را با فعل حال ساده يا مضارع بنويسيد و نه "گفتم"  " گفت " كه بين راوي و ناخدا مي‌گذرد؟

بهارلو: زمانِ گذشتة ساده زمانِ روایت است، همان‌طور که زمانِ گذشتة نقلی زمانِ گفتار(گفت‌وگو) است. مهم‌ترین و معروف‌ترین و بیش‌‌‌‌‌ترین رمان‌های جهان با این زمان نقل می‌شوند، زیرا زمان گذشتة ساده، که«عروسِ نیل» از طریقِ آن روایت می‌شود، زمانِ برگزیدة کسی است که با مشارکت در حوادث، به عنوانِ شاهد، داستان را روایت می‌کند. راوی حوادثِ واقع شده یا در حالِ وقوع را به ما انعکاس می‌دهد و آن را به زمانِ حال پیوند می‌زند. نباید نوشتن به این زمان را بازگشت به گذشته یا نوستالژی گذشته تعبیر کرد، زیرا اصولاً بازگشت به گذشته میسر نیست، و ما فقط می‌توانیم گذشته را واخوانی کنیم، آن هم از منظرِ امروز - کاری که راویِ«عروسِ نیل» می‌کند. کاربردِ این زمان در واقع گسترشِ زمانِ حال است، زمانی که آینده هم می‌تواند در آن اتفاق بیفتد. این را هم باید اضافه کرد که ما نمی‌توانیم با گذشته به آشتیِ کامل برسیم، و از همین رو است که هرگز نمی‌توانیم به درستی  - جدا از زمان‌های دیگر -  بیان‌کنندة آن باشیم.

سوال: ناخدا در همان صفحه 38  از عشق تعريفي به دست می‌دهد: برايتان نقل  می‌كنم: " وقتي دو نفر نتوانند بدونِ دیگری  زندگي كنند حکماً دلشان براي هم رفته. " تعريف سلبي و نه ايجابي از عشق. چه قدر اين به تعريف شخص شما نه در مقام نويسنده بلكه در مقام خواننده يا شهروند معمولي نزديك است؟

بهارلو: این تعبیری است که ناخدا از عشق به دست می‌دهد؛ تعبیری است واقع‌بینانه از یک عشقِ طبیعی، که فقط یک وجه از عشقِ خلیفه را بیان می‌کند. خلیفه عشق را در عالمِ خیال تجربه می‌کند نه در پیوندِ واقعی با معشوق. او آن‌چه را در صورتِ خیالی می‌بیند، آن‌چه را آفریده و به مقدارِ فراوان از خودش ناشی می‌شود، دوست می‌دارد. در حقیقت معشوق به خاطرِ خودش دوست داشته نمی‌شود، بلکه برای آن چه او از آن دوست می‌دارد دوست داشته می‌شود. در واقع این جور عشق شکلی از«آفریدن» است، از آفریدن است که به وجود می‌آید. عشق برای خلیفه نثار کردن است نه گرفتن، نثار کردن نه به معنایِ بخشیدن به امیدِ طلب کردن، بلکه به معنایِ چشم پوشیدن از هستیِ خود، محروم شدن، و قربانی کردنِ خویشتن است. او عاشقی است که می‌خواهد«باشد» تا این‌که«داشته» باشد. عشقِ او باعث شده که او جز آن‌چه از معشوق می‌بیند نشنود یا حس نکند. او بر قلبِ خود مُهری زده که در آن جز معشوقِ خیالی چیزِ دیگری وارد نشود، همان‌گونه که بر درِ آن اتاق قفل زده است. من قادر به تعریفِ عشق نیستم. اگر روزی ناگزیر از تعریفِ آن باشم ترجیح می‌دهم از طریقِ روایت یک داستان باشد.    

سوال: رقابت پيرمرد، برادر بزرگ‌تر خليفه با او بر سر آن خواننده كنار رود نيل مرا به ياد اين بيت شعر می‌اندازد: ز محبتت نخواهم كه نظر كنم به رويت          كه محب صادق آن است كه پاك‌باز باشد

يا آن‌چه در پيشاني داستان از جبران خليل جبران نقل كرده ايد يادآور شعر نظامی ‌در ليلي و مجنون است. مجنون بر ريگ بيابان مشق نام ليلي می‌كند و می‌گويد:  چون ميسر نيست كام  از او     عشق بازي می‌كنم با نام او ....

در نوشتن اين داستان چه‌قدر از منظومه‌هاي عاشقانه فارسي متأثر بوده‌ايد؟

بهارلو: عشق در ادبِ کهنِ فارسی، از جمله در منظومه‌های عاشقانه، غالباً رابطه‌ای یک طرفه است؛ به این معنی که عاشق حضور دارد و معشوق غایب است، یا موجودی منفعل است. عاشق معشوق را می‌بیند و بر او عاشق می‌شود. در واقع نوعی«عشق از راهِ دور» است که نمونه‌اش را در عشقِ خسرو و شیرین و لیلی و مجنون و سمکِ عیار و شیخ صنعان و امیر ارسلان می‌توان دید. در این آثار اغلب معشوق حضورِ جسمانی ندارد، و حتی طرفِ خطابِ مستقیمِ عاشق هم نیست. عشق در غیابِ رابطه‌ای دوجانبه پدید می‌آید. هر یک - عاشق و معشوق -  در درون و ذهنِ خود می‌کوشد تا بر دیگری دست پیدا کند. ما شرقی‌ها عشق را از رویِ ادبیات شناخته‌ایم. تجربة عشقِی ما همان تجربة ادبی ما از عشق است.

سوال:  اما این گرایشِ قوی که ما به جایِ«داشتنِ» عشق از«معنایِ» عشق سخن می‌گوییم باید دلایلِ عینی داشته باشد.

بهارلو: به نظر می‌رسد که عرف و سنت و اخلاقیاتِ ما عشق را تجربه‌ای دست نایافتنی کرده است. زن یا مرد برای ما همیشه آن«دیگری» بوده است. گویی هیچ‌یک از ما نیز قادر نیست«منِ» شخصی یا وجودِ خود را به عنوانِ یک انسان در ارتباط با آن دیگری تجربه کند. در حقیقت در عشق ما هویت‌مان را نه فقط از خودمان بلکه از دیگری هم می‌گیریم. فقط در این صورت است که می‌توان عشق را تجربه کرد، در غیرِ این صورت ما ناگزیر خواهیم بود از عشق تصویرِ خیالی برای خودمان بسازیم.

سوال: خلیفه و راوی دو تصویرِ خیالیِ متفاوت از عشق دارند. شما بر شباهت این دو تصویر تأکید داشته‌اید یا بر تفاوت‌شان؟

بهارلو: من بیش از شباهت بر تفاوت‌ها تأکید داشته‌ام. بنایِ طرح و نقشة داستان نیز بر توازی و روایت یک داستان در دلِ داستانِ دیگر گذاشته شده است. نه فقط میانِ خلیفه و راوی بلکه میانِ همة آدم‌های رمان نوعی تقابل محسوس است که نمادی از توازی را به ما نشان می‌دهد. آدم‌ها هیچ‌کدام شبیه و متناظرِ یک‌دیگر نیستند. از هم متفاوت هستند، بی‌آن‌که الزاماً تعارض یا تضادی با هم داشته باشند. تجربة مشترک و حتی خویشاوندی شباهت و یگانگی را تداعی نمی‌کند. در واقع تأکید بر فرآیندِ توازی باعث می‌شود تا ما وجوهِ تازه‌ای از آدم‌ها را بازنمایی و کشف کنیم. من به عنوانِ نویسنده به جایِ تأکید بر شباهت و وحدت ترجیح می‌دهم تفاوت و کثرت را روایت کنم.

پریشان گیسو

پریشان کن سر زلف سیاهت، شانه اش بامن      سیه زنجیر گیسو باز کن، دیوانه اش بامن                                                                                                                   (حمید تقوی)

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

آشیانه در باد

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای