![]() |
![]() |
|
| یادداشتهایی برای فراموش کردن... نه، به یاد آوردن! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامي آغاز به مردن ميكنی امروز كاری كن نگذار كه به آرامی بميری! شادی را فراموش نكن! پابلو نرودا- ترجمه احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
از عکس های خودم- مشهد طرقبه- کنگ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
عکس با تلفن همراه از پیش روی مبارک مرقد حضرت رضا(ع) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
از عکس های خودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد...پرواز را به خاطر بسپار... پرنده رفتنیست . فروغ
عکس از افشین شاهرودی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
"نوشته" های آدم ها خیلی ارزشمند است ولی خواندنی ترین آن ها هم ، باز چیزهایی کم دارد. این ذات ادبیات است. برای من نوشتن از مکنونات قلبی و ذهنی و یا به خط در آوردن بسیاری از کلمات که تاب سطر و قافیه و وزن را ندارند کار دشوار وسختیست. اصلا آنچه را که بدرد شنیدن می خورد نمی توان گفت و نوشت، و این رازیست تا بهای "قلم" و "نوشتن" و "گفتن" نا معلوم باشد و برای همینکه "نامعلوم" است همیشه "جذاب". یک نقل قول از صادق هدایت اینجا به من می چسبد: " مشکل ترین کارها اینه که آدم حقیقتو همونطور که هست بگه.. یک چیزهایی هست که نمی شه به دیگری فهموند. نمی شه گفت؛ آدم را مسخره می کنند." با این وجود من همیشه به نوشته های آدم ها که بخشی از ادبیات است به عنوان یک پدیده جادویی نگاه می کردم ولی نمی دونستم چرا؟! تا... زمانی که مطلبی از غلامحسین یوسفی را در(ص 673) کتاب چشمه روشن این زنده یاد دیدم و به بخشی از این راز پی بردم:
" ادبیات از راه تخیل به ما امکان می دهد کاملتر، ژرفتر و با آگاهی بیشتر زندگانی کنیم و این کار را از دو طریق عملی می سازد: با وسعت دادن تجربه های ما – یعنی آشنا تر گردانیدن ما با آنچه در جریان عادی حوادث احتمالا با آنها تماس نداشته ایم- و عمیق تر گردانیدن آن تجربه ها – یعنی با احساس تر کردن تجربه های روزمره ای که همه ما داریم." و این روزها که تحت تاثیر قدرت سحر آمیز "عکس" و اندیشه ای که در خود دارد قرار گرفته ام می خواهم پلی بزنم بین ادبیات و عکس چون احساس می کنم خوب فهمیده ام چرا هر دوی آنها "هنر" اند و از یک روح سیراب. خیلی ساده است: وقتی یک سوژه پیدا می کنی و از آن عکس می گیری هنوز به تمام آنچه که تو را به عکس انداختن کشانده واقف نیستی تا وقتی که چشمت به تمام ظرافتهای ثبت شده در کادرت می افتد و ارتباط و ترکیب بندی را که بین اجزای موجود در آن وجود داشته - و تو پیش از عکاسی فقط کلیتی از آن را حس کرده بودی- درک کنی! آنوقت می فهمی که "فهم" تو ادامه فهم دوربین است و چرا چیزی را که از ویزورو دریچه دوربین قابل دیدن بود، باید می گرفتی! اینجاست که درک می کنی تمام آنچه را در حرکت است در "لحظه ای" جمع کرده ای تا هر وقت خواستی دوباره آن را ببینی. تا دوباره شاد شوی و یا دوباره رنج بکشی... نوعی واگویه کردن و حتی نوشتن فرا تر از حد کادر یک عکس در یک زمان. و می خواهم بگویم این خود، نوعی ادبیات است برای وسعت دادن به تجربه های درونیمان؛ چیزی که در کلامی دیگر خیلی خوب تر دیده ام. هنری کارتیه برسون فرانسوی از پیشگامان عکاسی جدید است که به نوعی عکاسی را با تئوری در هم آمیخت. او در جایی از کتاب ارزشمند و مشهور خود "لحظه قطعی" - که عنوان تئوری او نیز هست- می گوید:
"ما تماشاگران دنیای منفعلی هستیم که در حال حرکت دائمیست. در واقع لحظات آفرینندگی ما همان کسری از ثانیه است که در آن، شاتر دوربین خود را بکار می اندازیم." ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگی فصل های خود را داردو من در حال گذراندن زمستان زندگیم هستم برای دیدار با بهار و سرسبزی. در این روزها در آستانه ورود به سال های آخر دهه ی سوم زندگانیم ایستاده ام و گفتنی از آنچه گذشته است ندارم؛ جز لبخند ها و اشک ها ...و رویاها و واقعیت های سپری شده. مثل روزگار سپری شده همه مردمان سرزمین پاکم.
هدر نیست اگر برای بیان حالم و تجربه هایم ، کلام شیخ خرقان را وام گیرم که گفت:" عافیت را طلب کردم در تنهایی یافتم و سلامت در خاموشی... و چنانکه مار از پوست بدر آید، بدر آمدم." مایلم در این مجموعه بیشتر با تخیلاتم باشم تا با عقل- با وجودیکه از هیچکدام گریزی نیست. همانطور که از لئوناردو داوینچی دانا و هنر مند به یادگار مانده است: "نظم زیباییی عقل است و بی نظمی زیبایی تخیل." سلام بر شما |
| پیوندهای روزانه |
|
کارگاه خبری- تجربه های حرفه ام دنیای خبر(مهدی آذر مکان و لینکهای خیلی از همکاران خوبم) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|